مقاله درباره این است که انتظار فقط گذر زمان نیست، بلکه داوری ما درباره وضعیت خودمان است که گاهی به کنشی اجتماعی تبدیل میشود، و با خواندنش میفهمیم که این داوری چگونه با پنج ویژگی جهتگیری به آینده، ناتوانی، نامعلومی، سکون و نداشتن ارزش ذاتی تعریف میشود، چگونه بهمثابه هماهنگی، همزمانی ناقص آدمها را ممکن میکند و بهمثابه تخصیص، کمبود را با وعده سهم آینده موقتا قابل تحمل میکند، چرا هزینهاش نابرابر تقسیم میشود و در صف، هم میتواند تفاوتها را موقتا کنار بگذارد و هم با طولانی شدن، به رقابت یا، در شرایطی خاص، به همبستگی و کنش مشترک برسد، و در پایان، چرا ترک انتظار سه راه دارد، از دست دادن امید، رفتن به صف دیگر، یا تغییر مشترک شرایط، و چرا در آفریقا (Africa) و جنوب جهانی، این انتظار نه از فرهنگ، که از جایگاه کشورها در اقتصاد جهانی و بحران برنامهریزی برمیخیزد.
گریگور دوبلر (Gregor Dobler) با یک پرسش ساده شروع میکند که جوابش اصلا ساده نیست: وقتی میگوییم منتظریم، دقیقا چه کار میکنیم؟ او میگوید انتظار، زمان خالی نیست. انتظار یک داوری است درباره وضعیت خودمان. ما کارهای حال را از آن حالتی که منتظرش هستیم جدا میدانیم و توجهمان را به آیندهای میدهیم که هنوز نیامده است. به همین دلیل میشود سالها زندگی عادی را ادامه داد و در همان حال منتظر بهبود یک بیماری بود یا منتظر بازگشت کسی، یا پشت میز نشست و مقاله نوشت و در همان حال منتظر رسیدن اتوبوس بود. انتظار در این موارد در خود کار نیست، در داوری ما درباره کار است.
دوبلر (Dobler) برای این داوری پنج ویژگی میشمارد: جهتگیری به آینده، ناتوانی در به وجود آوردن نتیجه با دست خودمان، نامعلوم بودن، سکون و نداشتن ارزش ذاتی. یعنی نتیجه به ما وابسته نیست، نمیدانیم دقیقا کی میرسد، و تا وقتی نرسیده، بقیه تغییرها فرعی به نظر میرسند. او خودش اعتراف میکند که برای هر کدام از این ویژگیها میشود مثال نقض آورد. انتظار خوشایند میتواند ارزش ذاتی پیدا کند، مثل انتظار تولد فرزند، و تغییرهای پیش از رسیدن نتیجه میتوانند مهم شوند. اما همین استثناها نشان میدهند که حالت عادی انتظار چیست: آینده را به حال میآورد و در همان حال، با نفی عمل بهمثابه راه رسیدن به آن، آینده را از حال دور نگه میدارد. ما میان «تقریبا رسیده» و «هنوز نرسیده» رفت و آمد میکنیم و با همین جابهجایی، آینده را در فاصلهای قابل تحمل نگه میداریم.
گاهی این داوری به یک کنش اجتماعی تبدیل میشود. ایستادن در صف دستگاه خودپرداز در روز حقوق، نشستن در اتاق انتظار یک سیاستمدار، یا خیره شدن به صفحهای که دارد بارگذاری میشود، انتظارِ تاکیدشده است. وارونهاش هم ممکن است: میشود در اتاق انتظار دندانپزشکی نشست و به آدمهای دیگر نگاه کرد، بیآنکه حس انتظار داشت. پس دوبلر (Dobler) دو چیز را از هم جدا میکند: انتظار بهمثابه نگرش، و انتظار بهمثابه کنش. این تمایز مهم است، چون کارکرد اجتماعی انتظار فقط وقتی روشن میشود که ببینیم انتظار چه چیزی را در جامعه ممکن میکند.
اولین کارکرد، هماهنگی است. اگر دو نفر بخواهند با هم کاری کنند، بدون انتظار باید دقیقا در یک لحظه برسند و کارهای قبلیشان دقیقا به اندازهای که پیشبینی کرده بودند طول بکشد. انتظار این همزمانی کامل را لازم نمیکند. کسی که زودتر رسیده، صبر میکند تا دیگری برسد و برنامهها دوباره تنظیم شوند. هر چه تقسیم کار پیچیدهتر شود، نیاز به برنامهریزی و انتظار هم بیشتر میشود. اتاقهای انتظار، صفها، چراغهای راهنمایی، منشیهای تلفنی، تعطیلات رسمی و حتی سن قانونی رای دادن، نهادهایی هستند که انتظار را قاب میگیرند. این نهادها رابطه انتظار را چنان ناشناس میکنند که گاهی دیگر نمیدانیم منتظر کی هستیم. دوبلر (Dobler) اینجا به یوزف کا (Joseph K.) در رمان فرانتس کافکا (Franz Kafka) اشاره میکند، مردی که منتظر حکمی است که نمیداند صادرکنندهاش کیست. اما همین هماهنگی، بار نابرابری دارد. در سلسلهمراتبها، بالادستیها معمولا کمتر منتظر میمانند، و در جامعه سرمایهداری، زمان انتظار بر اساس هزینه فرصت کار هر کس تقسیم میشود. یعنی انتظار، تکنیکی برای هماهنگی است که هزینهاش را همه به یک اندازه نمیپردازند.
دومین کارکرد، تخصیص است. وقتی کالایی برای همه کافی نیست، میشود با کش دادن تخصیص در زمان، کمبود را موقتا قابل تحمل کرد. انتظارِ رسیدن سهم، برای مدتی جای خود سهم را میگیرد. کارخانهای میتواند تحویل در دو ماه آینده را وعده بدهد و این وعده، مشخص و قابل کنترل است. اما در موارد دیگر، وعده مبهم میشود: شغل تازه اگر حزب تازهای رای بیاورد، درمان تازه برای یک بیماری، یا فرصتهای بهتر بعد از گرفتن مدرک دانشگاهی. اینها تاریخ تحویل مشخصی ندارند و گاهی اصلا تخصیصی در کار نیست. با این حال، انتظارِ داشتن، با نداشتن فرق دارد. جمله پنهان این وضعیت این است: حالا نوبت آنهاست، بعد نوبت من میشود. مشکل اینجاست که با حقوق فردا نمیشود زندگی کرد و وعده را نمیشود خورد. جایی میرسد که انتظار از انتظارِ داشتن به تجربه نداشتن تبدیل میشود و صبر تمام میشود.
همینجا صف، چهره دوگانهاش را نشان میدهد. وقتی همه در یک صف میایستند، نقش موقتِ «منتظر» تفاوتهای بیرون صف را برای لحظهای کنار میگذارد. البته نه برای همه. صفهای ویژه مسافران کلاس تجاری، شهروندان یک کشور یا دارندگان ارز قوی، کسانی که به دیگری پول میدهند تا بهجای آنها منتظر بماند، و کسانی که اصلا صف را نادیده میگیرند، نشان میدهند که این برابری موقت، خودش محصول امتیاز است. اما اگر صف خیلی طولانی شود، تفاوتها دوباره سر برمیآورند. برای بعضی، مدت طولانی انتظار عادی است، و برای بعضی دیگر، توهین به کرامت. همین تفاوت تعیین میکند که انتظار مشترک به رقابت تبدیل شود یا به همبستگی.
در صف سوپرمارکت یا در ترافیک، معمولا حالت اول رخ میدهد. آدمهای جلویی و صف کناری که سریعتر حرکت میکند، رقیب و مانع به نظر میرسند، نه شریک وضعیت. ما خودمان را قربانی ترافیک میدانیم، نه سازنده آن، و ناتوانی تحمیلشده را تقصیر دیگران میگذاریم. دوبلر (Dobler) سه شرط برای وارونه شدن این وضعیت میشمارد. اول اینکه دیگری رقیب مستقیم نباشد، مثلا پایان انتظار آنقدر دور باشد که عملا سر راه ما نباشد، یا نتیجه را شانس محض یا نیروهای ناشناس تعیین کنند. دوم اینکه نیروهای سازنده انتظار را بتوان بهمثابه دشمن مشترک تعریف کرد، مثل یک نظام ناعادلانه، یک اداره ناکارآمد یا یک کارمند تنبل. سوم اینکه با آدمهایی منتظر باشیم که از پیش میشناسیم و به آنها اعتماد داریم، نه با غریبههایی که فقط مانع راه ما هستند. اگر این شرایط فراهم شود، انتظار مشترک میتواند به تحلیل مشترک از وضعیت برسد، و این تحلیل، اولین قدم بهسوی کنش مشترک است.
پس انتظار چگونه تمام میشود؟ دوبلر (Dobler) سه راه را از هم جدا میکند. راه اول، از دست دادن امید است: میفهمیم شغل دولتی را نمیگیریم، مدرک پسادکتری دیگری هم به استخدام نمیرسد، عشق ازدسترفته برنمیگردد. زندگی ادامه پیدا میکند، اما اثر اجتماعی این تصمیم معمولا کوچک است. راه دوم، ترک یک صف و پیوستن به صف دیگر است. کسی که سالها در گامبیا (Gambia) منتظر شغل بوده، ممکن است راهی اروپا (Europe) شود و آنجا با صفهای تازه و امیدهای تازه به تعویق افتاده روبهرو شود. آلبرت هیرشمن (Albert Hirschman) این را خروج و فروپاشی وفاداری نامیده بود، اما دوبلر (Dobler) یادآوری میکند که این خروج، در همان حال ورود به وفاداری تازه و انتظاری تازه است. راه سوم، سختترین و موثرترین راه است: کنش مشترک برای تغییر شرایطی که بعضی را به وضعیت انتظار محکوم میکند. بسیاری از شورشها از صبری شروع شدهاند که بالاخره بیپایان به نظر رسیده است. اما چرا این راه اینقدر سخت است؟ چون هر چه بیشتر منتظر مانده باشیم، زمان و انرژی بیشتری را با ترک انتظار از دست میدهیم، و هر چه بیشتر روی نتیجه متمرکز شده باشیم، هویت ما بیشتر با همان نتیجه تعریف شده است. خانواده و دوستان هم مثل خود ما انتظار موفقیت دارند. پس ترک انتظار، حتی وقتی قدم بهسوی رهایی است، بهندرت مثل رهایی حس میشود.
دوبلر (Dobler) این چارچوب را به آفریقا (Africa) میبرد، اما با یک هشدار روشن: نباید تفاوتها را با فرهنگ توضیح داد. اینکه گفته شود مردم آفریقا (Africa) رابطهای طبیعیتر با زمان دارند و انتظار برای آنها راحتتر است، چه بهمثابه ستایش از نزدیکی به طبیعت و چه بهمثابه اتهام تنبلی، توضیحی ذاتگرایانه است و غلط. رابطه مردم با زمان در دورههای کوتاه هم عوض میشود. آنچه انتظار در بسیاری از کشورهای آفریقایی (Africa) را شکل میدهد، جایگاه آنها در اقتصاد جهانی است. خرابی زیرساخت، قطعی برق در اداره، لجستیک نامطمئن، کمبود باجههای بانکی، همه زنجیرهای از انتظار میسازند. وقتی هزینه فرصت کار پایین است، انتظار، جایگزین ارزانتری برای راههای سریعتر هماهنگی میشود. در بخش غیررسمی اقتصاد، دستمزدهای پایین و نامنظم باعث میشوند هزینه انتظار را تکتک افراد بپردازند، نه شرکتها، و این هزینه پراکنده، بهراحتی سیاسی نمیشود. در همان حال، شکاف میان شغلهای پراکنده و بیثبات با معدود شغلهای امن و پردرآمد در ادارههای دولتی یا سازمانهای بینالمللی، چیزی میسازد که آلسیندا هونوانا (Alcinda Honwana) آن را وضعیت انتظار (waithood) نامیده است: جوانانی که تحصیل کردهاند و شایسته یکی از آن شغلهای معدود هستند، اما هر چه کمتر از آن را موقتی و بیمعنا میدانند، و بیشتر با آیندهای که منتظرش هستند زندگی میکنند تا با حالِ واقعیشان. انتظار در اینجا بحران برنامهریزی است: راهی برای برنامهریزی کردنِ چیزی که نمیشود برنامهریزیاش کرد.
پس انتظار، فقط تجربهای شخصی و خستهکننده نیست. لنزی است برای دیدن اینکه جامعه چگونه سازمان یافته است، چه کسی هزینه هماهنگی و تخصیص را میپردازد، و چه زمانی صبر مشترک به پرسش سیاسی تبدیل میشود. برخلاف ولادیمیر (Vladimir) و استراگون (Estragon) در «در انتظار گودو» (Waiting for Godot) ساموئل بکت (Samuel Beckett) که میفهمند گودو نمیآید و باز هم دست از انتظار برنمیدارند، بیشتر آدمها در جایی انتظار را ترک میکنند. پرسش واقعی دوبلر (Dobler) این است که آن نقطه کجاست، و چه چیزی باعث میشود ترک انتظار، تنها به یک صف دیگر ختم نشود، بلکه به تغییر شرایطی برسد که ما را وادار به انتظار کرده است.

دیدگاهتان را بنویسید