خستگیِ هستی و شواهدِ منفیِ آن: «طعم گیلاس» کیارستمی

عباس کیارستمی، فیلم‌ساز ایرانی، ۲۰۱۳

مقاله درباره‌ی این مفهوم حرف می‌زند که خودکشیِ آقای بدیعی (Mr. Badii) در «طعم گیلاس» (Taste of Cherry) هیچ علتی ندارد و همین بی‌علتی، مسئله‌ی اصلی است: کوپچک (Copjec) آن را با «خستگیِ هستی» لویناس (Levinas) می‌خواند؛ نه خستگی از چیزی، که خستگی از خودِ بودن، و آن را به رانشِ مرگِ فروید پیوند می‌زند. با خواندن مقاله می‌فهمیم چرا این تشخیصِ فلسفی، ناخواسته همان منطقِ درمانگاه را تکرار می‌کند: خستگی در هر دو جا به «تشخیصِ حذفی» بدل می‌شود، چیزی که فقط از نبودِ مدرک استنتاج می‌شود؛ و در پایان می‌فهمیم که خستگی شاهدِ خودش را ناممکن می‌کند، چون سوژه‌ی خسته همیشه از خودش عقب است و حتی نمی‌تواند خستگی‌اش را «ثابت» کند.


«طعم گیلاس» (Taste of Cherry، ۱۹۹۷) عباس کیارستمی (Abbas Kiarostami) با پرسشی شروع می‌شود که نمی‌شود بی‌جوابش گذاشت: آقای بدیعی (Mr. Badii) می‌خواهد خودکشی کند. در جاده‌های پرپیچ‌وخمِ حاشیه‌ی متروکه‌ی تهران می‌راند و دنبال کسی می‌گردد که حاضر باشد «بیست بیل خاک» روی گودالی بریزد که او شب در آن خوابیده و قرص‌ها را خورده است. به هیچ‌کدام از مسافرانش دلیل نمی‌گوید؛ فقط پول پیشنهاد می‌کند. بیننده هم مثل آن‌ها در تاریکی می‌ماند. کیارستمی هیچ سرنخی نمی‌دهد که چرا طعم گیلاس، آن لذتی که به قول مرد مُرده‌شورِ تُرک زندگی را ادامه‌دار می‌کند، برای بدیعی رنگ باخته است.

همین‌جا فیلم، تماشاگر را به روان‌پزشک یا کارشناس پزشکی قانونی تبدیل می‌کند: چشم دنبال مدرک می‌گردد، گوش دنبال سرنخ. راز فیلم نه میلِ مرد به مرگ، که بی‌علت‌بودنِ توضیح‌ناپذیرِ آن است. بدیعی برخلاف کارگرانِ مهاجری که جاده‌اش را قاب می‌کنند، مردی شهری، تحصیل‌کرده و طبقه‌ی متوسط است؛ سالم است؛ لندروور سوار می‌شود. پس «مشکلش» چیست؟

ژوان کوپچک (Joan Copjec)، نظریه‌پرداز روان‌کاوی، در مقاله‌ی «خستگی نبرد: کیارستمی و سرمایه‌داری» (Battle Fatigue: Kiarostami and Capitalism) همین پرسش را با مفهوم خستگیِ امانوئل لویناس (Emmanuel Levinas) می‌خواند: «کوفتگی‌ای هست که کوفتگی از همه‌چیز و همه‌کس است، و بیش از همه، کوفتگی از خود. آنچه آن‌وقت خسته می‌کند، شکل خاصی از زندگی ما نیست… کوفتگی به خودِ هستی مربوط می‌شود… در کوفتگی، هستی چیزی است مثل یادآوریِ تعهدی به بودن… و امتناعِ ناممکن از این تعهدِ نهایی. در کوفتگی می‌خواهیم از خودِ هستی بگریزیم، نه فقط از یکی از چشم‌اندازهایش.» لویناس این را در اردوگاه کار اجباری نازی‌ها نوشت؛ برای او خستگی شرطِ بنیادینِ به‌وجودآمدنِ سوژه است، نه فرسودگیِ بدن. کوپچک از همین‌جا خستگی را مفهومی ضدسرمایه‌داری و ضدِ توان‌گرایی می‌کند: خستگی دیگر مکثی در هستی نیست، بازگشت به آن است، با کمی تأخیر؛ فاصله‌ای که حال را از آینده جدا می‌کند.

منطق تشخیص کوپچک این است: بدیعی هیچ کم ندارد («هیچ نشانی از چیزی کم‌داشتن در زندگی‌اش نیست»)، با این حال می‌خواهد بمیرد. چون از هیچ‌چیزِ مشخصی رنج نمی‌برد، پس از همه‌چیز رنج می‌برد: نه یکی از چشم‌اندازهای بیمارگونه‌ی زندگی، که خودِ هستی، علتِ نشانگانِ خودکشی او تشخیص داده می‌شود. خستگی این‌جا علتِ خودکشیِ توضیح‌ناپذیر نیست، نشانگانِ آن است. و همین خستگیِ هستی‌شناختی است که به مفهوم روان‌کاوانه‌ی رانشِ مرگ می‌چسبد: آلنکا زوپانچیچ (Alenka Zupančič) می‌گوید رانش مرگ «خستگیِ هستی‌شناختی… عاطفه‌ی بنیادین و عینیِ زندگی» است. اگر چنان‌که زیگموند فروید (Sigmund Freud) در «فراسوی اصل لذت» (Beyond the Pleasure Principle) می‌گوید هدفِ همه‌ی زندگی مرگ است و زندگی فقط پیچ‌وخم‌های طولانیِ مسیرِ رسیدن به آن، پس بدیعی سوژه‌ی فقدانِ خود است؛ سوژه‌ی رانش.

اما این‌جا روزبه شدپی (Rouzbeh Shadpey)، نویسنده‌ی مقاله‌ای که امشب از آن وام گرفته‌ایم، ترمز می‌کند. او نشان می‌دهد تشخیص کوپچک، بی‌آن‌که بخواهد، آینه‌ی همان منطقِ درمانگاهی است که نقدش می‌کند: هر دو خستگی را به «تشخیصِ حذفی» تبدیل می‌کنند؛ تشخیصی که نه بر مدرکِ مثبت، که بر حذفِ همه‌ی گزینه‌های دیگر استوار است؛ بر «شواهدِ منفی»: به‌کاربردنِ نبودِ مدرک به‌جای خودِ مدرک. در پزشکی، سندرم خستگی مزمن (ME/CFS) دقیقاً همین است: خستگی‌ای که با هیچ بیماریِ شناخته‌شده‌ای توضیح داده نمی‌شود. و آن خطِ مورب میان ME و CFS، همان برشِ دکارتی است: نه بدنِ ارگانیک، نه ذهنِ روانی، بلکه خودِ برش؛ خستگی نه چیزی که از شکاف میان روان و تن می‌لغزد، که خودِ همان برشی است که این دو مقوله از دلِ آن بیرون می‌آیند. فرانتس فانون (Frantz Fanon) گفته بود «اندیشه‌ی پزشکی از نشانگان به ضایعه می‌رسد»؛ وقتی خودِ خستگی ضایعه باشد، منطق بالینی از هم می‌پاشد. و رولان بارت (Roland Barthes) پرسیده بود: «کوفتگی بیماری است یا نه؟»

تناقض آخر، تناقضِ شاهد است. ژان-لوک نانسی (Jean-Luc Nancy) در «شواهدِ فیلم» (The Evidence of Film) می‌گوید مدرک همیشه رازی را نگه می‌دارد؛ و ژان-لویی کرتیان (Jean-Louis Chrétien) می‌پرسد: وقتی کسی از خستگی می‌میرد، چه می‌بینیم؟ خسته همیشه از خودش عقب است؛ در فاصله‌ی خستگی، میان سوژه و بودنش شکافی باز می‌شود و سوژه‌ی خسته حتی نمی‌تواند شاهدِ خستگیِ خودش باشد. خستگی، همان سوژه‌بودنی را که برای تجربه‌شدنش لازم است، از بین می‌برد.

شدپی مقاله را با صحنه‌ای کافکایی تمام می‌کند: محاکمه‌ی خستگی. مرد را می‌گیرند، روان و تن و ایمانش را می‌سنجند، و همیشه همان پرسش: چرا؟ و همیشه همان جواب مرد: «چون خسته‌ام.» و همیشه همان دستور: «ثابتش کن.» و مردِ خسته فقط می‌تواند بگوید: «ثابت می‌کردم، اگر آن‌قدر خسته نبودم.» و چرخه از نو شروع می‌شود. دانیل کلبر (Danielle Collobert) خستگی را «خودکشیِ تکه‌تکه و مداومِ ناشدنی، شعله‌ی آرامِ آن سوختن» نامیده بود و هشدار داده بود: «آدم تنها نمی‌میرد؛ کشته می‌شود.»

عکس: عباس کیارستمی، ۲۰۱۳ — Pedro J Pacheco، ویکی‌مدیا کامنز، مجوز CC BY-SA 4.0.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *